خرید بک لینک

این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «داستان مرغک» تهیه شده است و مهم‌ترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

     داستان نویسی با موضوع : مرغک کانون

                                                                                                        

                                                    پرنده و کتاب

 

روزی از روزهای زیبای بهاری ، پرنده ای زیبا در آسمان آبی

پرواز می کرد . پرنده تنها بود و دنبال دوست می گشت .

در حال پرواز بود که ناگهان مورچه ای را روی زمین دید .

به سوی زمین پرواز کرد تا با مورچه حرف بزند و با او دوست

شود . پرنده به آرامی به روی زمین آمد و نشست .

مورچه وقتی که او را دید ، ترسید و به لانه اش که در همان

نزدیکی بود ، رفت . پرنده جلوی لانه ی مورچه آمد و گفت :

« نترس ، می خواهی با من دوست شوی ؟ » مورچه گفت :

« من نمی توانم با تو دوست شوم چون تو دشمن من

هستی و ممکن است مرا بخوری . » پرنده ناراحت شد و

رفت و به پرواز خود ادامه داد . ناگهان چشمش به کتابی

افتاد و با خوشحالی به سمتش رفت و شروع به خواندن کرد .

خیلی از کتاب خوشش آمد . آن را برداشت و به لانه اش برد

و برای همیشه پرنده و کتاب دوست های خوبی برای

همدیگر شدند .   

 

پارسا پدرام - 11 ساله - عضو ادبی مرکز 

 

برچسب: نویسنده: رضا شاکری تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 8:58

صفحه بندی